بر بام
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
راننده با صدای بلند داد می زنه عاشقی؟!!حواست کجاس؟!! بهش نگاه می کنم وبا خودم میگم حواسم؟راستی حواسم کجاس؟ پاییز هم تمام شد! بگو تورا کجا جستجو کنم.هر کجا را که می دانستم جستم اما نه از تاک نشان ونه از تاکنشان.هر چه بیشتر کاویدم کمتر یافتم .هر چه دویدم کمتر رسیدم. هرچه نوشیدم عطشم فزونی گرفت! آتش گرفتم اما نسوختم.پریدم اما پروانه نشدم.بر اوج نشستم اما عروج نکردم.به طواف حرم آمدم اما محرم نشدم،از عطش نامت محروم نکن! ای آنکه آب هم به بزرگی نامت سجد کرد!مرا نیز بخوان این چند روزه خیلی سرم شلوغ بود!اصلاَنفهمیدم که هفته کی تمووم شد! دو روز اول هفته که همش درگیر این جلسات کوفتی تو وزراتخونه بودم!چقدر سخته که بخوای یه حرفی رو به کسی بزنی که اصلاَدر قد وقوارش نباشه وفقط به خاطر خوش شناسی خودش یا بد شانسی دیگران به این جا رسیده باشه!ودر کمال ناباوری باورش شده که تنها کسی هستش که شایستگی این جایگاه رو داره ودیگران نوفهمن!وتاوان این اعتماد به نفس رو باید ملت بد بخت بدن!!! وباز هم چقدر سخته که بخوای با کسی که اصلاَصداقت رو نمی فهمه صادقانه رفتار کنی.چه می شه کرد جنس کار سیاسی همینه!شما هر طوری که رفتار کنی اون برداشت خودشو داره ومثل خودش در مورد شما قضاوت می کنه!به قول مولانا: "هر که را ذهنش خیال اندیش شد...چون دلیل آری خیالش بیش شد" البته همه ی هفته به این سختی نبود.تو این هفته من دو تا مهمون خیلی عزیز ودوس داشتنی داشتم. اواسط هفته دوستم محمد واسه تعطیلات اومده بود ایران.محمد دانشگاه استراسبورگ درس می خونه بعد از دو سال ما همدیگه رو دیدیم وکلی حرف زدیم والبته من به عنوان سوغاتی کلی شوکولات هدیه گرفتم!طفلی وقتی بابش فوت شد نتونست بیاد. مهمون بهدیم هم خانم دکتری... بود.من خیلی خیلی دوسش دارم.خیلی آدم جالبیه اصلاَویه عقاید جالب داره من همیشه بهش می گم که اخلاقش عین یه رودخونه جاریه.نکته جالبتر این دیدار اتفاقی بود که نصفه شب برام افتاد.این خانم دکتر ما یه سری تمرین های روحی انجام می ده ویه اعتقادات خاصی داره.دوره های باور درمانی رو رفته وخیلی خوب هم اینا رو درونی کرده.قبلش من درو مورد یه چیزای باهاش مشورت کردم پیش نهاد داد که از این راه ایشون هم یه امتحانی بکنیم-من هم که همیشه واسه تجربه های جدید تنم می خواره-قبول کردم.چه درد سرتون بدم من با این همه ادعا وفیس وافاده ی شجاعت ونترسی،نصفه شب از ترسم می خواستم برم تو اتاق وخودم بغل خانم دکتر قایم کنم!!! ولی تجربه خیلی جالبی بود.صبح که بهش گفت اینجوری شده ازبس خندید نزدیک بود پس بیفته! سوژه شدیم رفت!!! پ.ن: دوست خوب وبا شخصیت بهترین نعمتیه که خدا تو این دنیا گذاشته.حتی بهتر از نعمت سلامتی یا... "دوستون دارم دوستای خوبم" پ.ن2:من اینجا به اشتباه به جای اینکه بنویسم فرادرمانی نوشته بودم باور درمانی که بدینوسیله اصلاحش می فرماییم!ژزشمان را پذیرا باشید!همچنان دوستان داریم یعنی چه؟ می خوای بدونی که نمی دونی؟ اصلاَ به تو چه چرا چشای من قرمزه؟ اصلاَ به تو چه چرا وقتی هستی نمی تونم سرجام بشینم؟ اصلاَبه تو چه چرا نفسم تنگ می شه؟ اصلاَبه تو چه چرا سیگار می کشم؟ اصلاَبه تو چه که دیگه تمرکز ندارم؟ اصلاَ به تو چه چرا سمت چپ سینه ام هی کز کز می کنه؟ ها؟اصلاَ به تو چه؟!! تو کجا ومن کجا؟!! به درک تو فک کن کمرم دیسکم اود کرده که نمی تونم رو صندلی بشینم تو فکر کن که چشام واسه بد خوابی تو اتوبوس دیشب قرمز شده! تو فکر کن که نفس تنگیم واسه دود سیگاره تو فکر کنم که لرزش دست وهواس پرتیم واسه ... تو فکر کن کز کز سینه ام به خاطر درد ومرض بی درمونه! . . . تو فکر کنم که من ... هر چی که تو فکر کنی! به درک!!! اصلاَ فکر می کنی؟ بالاخره برگشتیم! اما آیا برخواهم گشت؟؟؟ امشب بچه های گروه اومده بودن اینجا.خیلی با حال بود.بعد از مدت ها امشب رامین هم تو جمع حاضر شد.چند وقت ایران نبود دلم واسش تنگ شده بود. خیلی خوش گذشت. خدایا هوای این دل های پاک رو داشته باش!این بچه ها خیلی ماهن! چند تا از این بچه ها تو زندگیشون یه مشکلاتی دارن،خدایا به حرمت صاحب این ایام مشکلاتشون رو حل کن وشادی رو به زندگیاشون برگردون. فردا می رم مسافرت واحتمالاَتا یه هفته ده رو نباشم.امروز هم تصمیم گرفتم که واسه امتحان دکترا که فروردین ماه برگزار می شه بشینم وجدی درس بخونم.با کامنت های پر محبتتون بهم انگیزه وروحیه بدین!خیلی بهش نیاز دارم(روحیه دادن شما) پ.ن: شاید اینجا رو نخونی.کاش می دونستم دل تو هم واسم تنگ میشه؟!! امشب به نیت تو یه فال حافظ گرفتم این غزل اومد: "هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منتهای مطلب خود کامران شدم ای گلبن جوان برِ دولت بخور که من در سایة تو بلبل باغ جهان شدم از آن زمان که فتنة چشمت به من رسید ایمن ز شرّ فتنة آخر زمان شدم أوّل ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم قسمت حوالتم به خرابات میکند هر چند کاین چنین شدم و آنچنان شدم آن روز بر دلم در معنی گشوده شد کز ساکنان درگه پیر مغان شدم در شاهراهِ دولت سرمَد به تخت بخت با جام می به کام دل دوستان شدم از آنزمان که فتنه چشمت به من رسید ایمن ز شر و فتنه ی آخرزمان شدم من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست بر من چو عمر میگذرد پیر از آن شدم دوشم نوید داد عنایت که حافظا بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم" چه نعمت بزرگیه این آفتاب پاییزی! امروز یه روز آفتابیه در وپنجره ها رو باز کردم وپرده ها رو کنار زدم وجلو آفتاب دراز کشیدم و دارم کتاب می خونم چه حس خوبیه! گرمای آفتاب رو با تک تک سلولام دارم حس می کنم آخه من چی بگم ؟ ها!!! من چی بگم؟ ما هم آدمیم فکر کنم دارم می پوسم،چقدر بروبراین در ودیوارو نگاه کنم.چقدر کنترل رو بگیر تو دستمو این شبکه به اول شبکه کنم.چقدر کتاب بخونم.چقدرتا صبح بیدار بمونم چقدر چقدر... والا فولاد هم که باشه آب می شد.دارم افسرده می شم بابا!!! واقعاً نمی دونم چکار کنم توبگو چکار کنم! خسته شدم خسته!!! سردمه! سردمه! سردمه!!!!!!!!!! پ.ن: فقط دلم به اینجا گرمه!!!
| Design By : Pichak |

